مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

رفتن به شمال در تاريخ 92/6/20 الي 92/6/23

2 هفته پيش بابايي (باباي مامان) زنگ زد كه از 20 تا 23 از طرف اداره براي شمال سمت عباس اباد جا گرفته و ما هم در همون تاريخ يعني روز چهارشنبه 92/6/20 صبح زود راه افتاديم كه تا ساعت 2 اونجا باشيم و تحويل بگيريم.هوا خيلي عالي بود اصلا گرم نبود. خيلي جاي قشنگي بود لب دريا و ويلاي خيلي شيك و تميزي بود. كه شما از همون اول كه وارد شديم لب دريا و با دايي امين مشغول شن بازي. و عصرها هم رفتن به مركز خريدها و طبق معمول مهديس خانوم هرچي ميديد مي خواست و بابا مهدي هم كه اصلا نه نمي گفت و مي خريد. روز اول تو همونجا بوديم و لب دريا و استراحت تا عصر كه بريم بيرون. روز دوم هم به سمت جنگل دو هزار و سه هزار رفتيم. خيلي عالي بود. روز سوم هم هوا گرم شده بود و همه...
28 شهريور 1392

خاطرات شهريور

سلام عزيزم. دخترم اين روزها خيلي سرم شلوغه و نميتونم بيام و برات خاطرات روزانتو بنويسم. ولي خلاصه اي از اتفاقاتي كه تو اين ماه افتاد رو برات مي زارم. روز شنبه 92/6/9 دختر خاله من (زهره) ني نيش ساعت 12.30 شب با وزن سه كيلو و نيم به دنيا اومد، اونم يه پسر! اسمش هم محمد حسام. كه ما اون روز نتونستيم بريم عيادتش و روز دوشنبه 92/6/11 كه تعطيل رسمي بود رفتيم و ني ني كوچولو رو ديديم. كه شما خيلي ذوق كردي و باهاش بازي مي كردي و نازش مي كردي. وقتي من بغلش مي كردم اصلا حسودي نمي كردي و تازه مي گفتي مامان ببريمش خونمون. اينجا دختر گل من، نفس مامان آماده شده كه بريم ديدن ني ني اينم عكس محمد حسام (عزيزم چه قدر ناز خوابيده) مهدي...
20 شهريور 1392
1